اقیانوس بی کرانه هستی، بهترین شرایط را برای پرورش گوهرهای شهوار و آبدار فراهم می سازد تا صدف هایی که استحقاق پروردن گوهر را دارند، از این فیض عام، بی بهره نمانند؛ ولی گروهی از ما انسان ها به جای غنیمت شمردن این فرصت و برای رسیدن به گوهر وجودیِ خود، دچار غرورهای کاذب می شویم و وسوسه های اهریمنی از ما، حباب های پوچ و تهی مغزی می سازد؛ به گونه ای که از هوای نفس، سرشاریم و دامان ما به سبب آلودگی، از پرورش گوهرهای ناب و نایاب بازمانده است:
در محیط آفرینش، چون حباب پوچْ مغز
ما ز وصل گوهر از کسب هوا غافل شدیم
صائب تبریزی، ما را به یاد سالخوردگان غافلی می اندازد که با مشاهده آثار پیری و بارش برف پیری و ناتوانی، به خود نمی آیند، و در «صبح پیری» به فکر شستن نامه سیاه اعمال خود با اشک ندامت نمی افتند و به دلیل غفلت دیرپایی که دارند، خود را از آثار و برکات «توبه» و «دعا» محروم می سازند:
لب به حرف «توبه» نگشودیم با موی سفید
در چنین «صبحی» ز غفلت از «دعا» غافل شدیم
روز «جمعه» برای کودکان، روز بازی و شادی و فرحناکی است و آرزو می کنند که ای کاش همه روزها «آدینه» بود! ولی از این واقعیت هم غافل نیستند که روز شنبه در راه است و باید تکالیف خود را آماده کنند، تا مورد بازخواست معلم دلسوزشان قرار نگیرند. خاطره کودکان از روز شنبه ـ به دلیل افکار کودکانه ـ خاطره چندان خوشی نیست. صائب تبریزی پس از به تصویر کشیدن این تمثیل، پرسشی را مطرح می کند که می تواند بیداری ما را به دنبال داشته باشد. صائب، ایام عمر را به روزهای آدینه تشبیه می کند که غالب مردم، سرگرم بازی های کودکانه خویش هستند. و از روز «جزا» که به منزله روز «شنبه» است، غافل مانده اند؛ همان روزی که قرار است به تکالیف الاهی انسان ها رسیدگی شود:
یاد شنبه، تلخ دارد جمعه اطفال را
ما چرا ز اندیشه روز جزا غافل شدیم؟
باید از لحظه لحظه عمر خود در کسب فضایل و کمالات انسانی استفاده کرد، و صدای پای عمر را که هر لحظه به مرحله پایان زندگی دنیایی نزدیک می شود، شنید. صائب تبریزی، عمر را به سیلاب بهاران همانند کرده است که با خروش های دایمی خود، سعی دارد ما را از خواب غفلت بیدار کند؛ ولی افسوس. ..
عمر، چون سیل بهاران رفت با چندین خروش
ما ز خواب آلودگی ها، زین صدا غافل شدیم
«عیب جویی» یکی از صفات زشت انسان های غافل و خودشیفته است که چشم به عیب دیگران دارند؛ ولی از عیوب خود غافلند. صائب، برای تبیین این مقوله، تمثیلی بهتر و جامع تر از «طاووس» نیافته است.
طاووس با همه زیبایی حیرت انگیز پر و بال خود ـ که رنگین کمانی از زیبایی ها است ـ اگر گاهی نگاهی به پای زشت خود می کرد، این قدر با گشودن پر و بال، زیبایی های خود را بر رخ این و آن نمی کشید. صائب، از این تمثیل به این نتیجه می رسد که نعمت های خداوندی و زیبایی هایی که خداوند در فطرت ما انسان ها قرار داده است، نباید حجاب راه ما شود و ما را در دام تکبر و خودنمایی گرفتار کند؛ بلکه باید از این نعمت ها در پیمودن مسیر کمال استفاده کرد و عیب های خود را بر طرف ساخت:
بُرد چون طاووس، ما را حُسن بال و پر ز راه
رفته رفته ما ز عیب پیش پا غافل شدیم
و سخن آخر این که انسان های وارسته و روشن بین، در سیر کمالی خود، هنگام عبور از بیابان های کران ناپیدا، گرفتار چنان حیرتی می شوند که اگر عنایات الاهی رفیق راه آنان نباشد، ای بسا که راه را گم کنند و دچار کژراهه های مهیب و خطرناک شوند. در این میان، سرنوشت کسانی که با پرده غفلت، خود را از نعمت بصیرت محروم و از اشارات راهنمایان راه شناس، بی نصیب ساخته اند، روشن است:
در بیابانی که روشن دیدگان ره گم کنند
با دو چشم بسته، ما از رهنما غافل شدیم
سبک زندگی...ما را در سایت سبک زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 128